از یاد رفته
حمید یادت رفت امروز تولدمه![]()
تقدیم به کسی که دوستش دارم حتی اکر نفسم بر خلاف تمام بادهای جهان باشد
حمید یادت رفت امروز تولدمه![]()

همه نگاهها غریبه شدن" با رفتن تو بهترینم روز وشب در هم آمیخته شدن لحظه ها"تو دقیقه هاگم شدن تمام دنیا رو غربت گرفت. همه پرنده هابا بالهای شکسته و اشیونه های ویران شده می خونند.می دونی نگارم با رفتن تو سپیده توی سیاهی شب هلاک شد با رفتن تو عشق هم منو ترک گفت. دیگه دوست دارم "با من بیگانه شده. دیگه جرات خیال پرواز ندارم ولی نفسم با تمام اینهاباز "خیال تو" زندگی رو برام قشنگ کرده می خوام بدونی که برای شادی من لبخند تو کافیست برای لرزیدن دلم نگاهت کافیست برای مردنم لمس صدایت کافیست اینو از من دریغ نکن عزیز من..............
من به یک هراس همیشه طرحهای ساده و سایه های باران خورده ام را بی دلیل بر باد داده ام
بعد از این دیگر نه به خواب قاصدکی تعبیر خواهم شدو نه به اعتبار چند خیال رنگ و رو رفته سوار سفید پوش قصه های ناگهان کسی خواهم شد من به آخرین سطر نا نوشته هایم می اندیشم به جایی که این همه واژه با یک نقطه عاقبت غروب می کند هر چه از الفبای تو بر می دارم تا تمام شوی .لا به لای این همه خطوط مبهم و واژه ندیده دوباره از سر سطر آغاز می شوی با این همه هنوز به تقدس تند یک حس عاشقانه مثل همیشه
دوستت دارم....
اما باور کن نمی دانم به کجای این قصه باید عادت کنم وقتی تو عاقبت می روی و من دوباره در هیچ گم می شوم .سرما دوباره از تلاقی گیج زمین و زمان خط می خورد و این قصه دوباره از نو با سلام آشنای بهار تا به تا می شود .هر چند دیگر حرف دل از قلم پیدا و پنهان واژه های آغاز فصل افتاده .
غنچه با دل گرفته گفت :
زندگی
لب ز خنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت :
زندگي شكفتن است
گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش مي رسد
تو چه فكر مي كني ؟
راستي كدام يك درست گفته اند ؟
من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل ‚ يكي دو پيرهن
بيشتر ز غنچه پاره كرده است
صدا در داد عمو نوروز:
شعله ها را هيمه بايد روشنی افروز."
سالها رفت و نيفروخت دريغا
كس در اين كلبه متروك چراغي
به در انگشت نزد كس كه بگيرد
مگر از غربت اين خانه سراغي
به سر انگشت نوازشگر مهري
وانشد پنجره اي تا به بهاران
نفسي تازه كند از نفس خرم باغي
چشم در چشم به راه نه كسي بود و نه پيكي
چشم بر بسته بسي دير زماني به فراغي
ديري اين خانه ي متروك
سرد و خاموش نشسته به كويري كه نبيني
چشم تا چشم كند كار نه باغي و نه راغي
نه سرودي نه نوايي گوش ديوار زجان تشنه حرفي و صدايي
نشكند جام سكوتش نه به شب ناله ي بومي و نه روزش دم زاغي
روزها شب شد و شبها
به سر گيسوي آشفته ي خود رنگ سحر زد
تا كه روزي كسي از راه فراز آمد و انگشت به در زد
شهر پر ولوله زين تازه خبر شد
كه بر افروخته شد در دل اين خانه چراغي
همه گفتند از اين قصه پر وسوسه چيزي
خبر اين بو خبر ز آمدن تازه عزيزي
اختري سر زد شب از غم ديرينه تهي شد
پر شد از باده اياغي
غافل از هر چه فريبي و دروغي
دل غفلت زده تر كرد از اين با ده مسموم به نيرنگ
دماغي
اينك امروز صد افسوس جز آشفتن آرامش و رامش
نيست در خانه نشاني
نه كه بر سينه ي اين خانه نشسته است
يكي داغ و چه داغي
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريك خدا مانند
دلم تنگ است
بيا اي روشن اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سر پوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام با اين پرستو ها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي همگناه من در اين دوزخ بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا اي هم گناه اي مهربان بامن
كه اينان زود مي پوشند رو در خوابهاي بي گناهي ها
و من مي مانم و بيداد بي خوابي
در اين ايوان سر پو شيده متروك
شب افتاده است و در تا لاب من ديريست
كه در خوابند آن نيلوفر آبي و ماهي ها پرستو ها
بيا امشب كه بس تاريك و تنهايم
بيا اي روشني اما بپوشان روي
كه ميترسم تو را خورشيد انگارند
و مي ترسم همه از خواب برخيزند
و مي ترسم كه چشم از خواب بردارند
نميخواهم ببيند هيچ كس ما را
نميخواهم بداند هيچ كس ما را
و نيلوفر كه سر از خواب بر مي كشد از آب
پرستو ها كه با پرواز و با آواز
و ما هي ها كه با آن رقص غوغايي
نميخواهم بفهمانند بيدارند
شب افتاده است و من تاريك وتنهايم
و در ايوان و در تالاب من ديريست در خوابند
پرستو ها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من
بيا اي ياد مهتابي
........یک نفر
......... یک جایی
تمام رویایش لبخند توست و زمانی که به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه
پس هر گاه احساس تنهایی کردی این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
.....یک نفر
امروز در کنارم نیستی حتی چهره ات را به خاطر ندارم!
شب در ماه به دنبال نگاهت می گردم. ای فرشته مهربان!
جای دستانت خالیست با عشق بگویم...عزیزم
اينو كه نوشتم نه كه تو اينجوري هستي ديدم قشنگه گذاشتمش
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود شروع ميشه
که يکی بود و يکی نبود !
اما اينبار يکی رفته بود و يکی مانده بود .
تنها مونده بود و سخت گريه می کرد ...
وقتي گفتم دلم تنگه
هيچي نگفت
حتي نگاهم نكرد
چون مي دونست
اونروز كه وسعت دلم را جستجو مي كرد
كه جايي براي خودش پيدا كنه ،
دلم مثل يه اقيانوس بود
كه هر چيزي مي تونست خودش را توي اون غرق كنه
و حالا فقط يه مرداب
كه حتي پشه هاش را هم ميشه شمرد
آره دلم تنگه...
توي اين دل تنگ سعي نكن قدم بزنی
چون ممكنه تا گردن فرو بري
پس از من دور شو
بعد از مدتها دوباره تحقير شدم
می خوام فرار کنم از تو از خودم ..
فرار می کنم ، شايد بگردی و پيدام کنی !
از دم در خونه شروع کردم ، با يه کيف پر از ذغال توی دستم .
يه تيکه ذغال ورداشتم ، شروع کردم خط کشيدن روی ديوار ، يه خط ممتد سياه .
دستم رو از روی ديوار بر نمی داشتم . خط می کشيدم .
از کوچه به کوچه ، از محله به محله ، همينطور خط کشيدم .
ديوار بعد از ديوار ، ذغال بعد از ذغال .، کوچه بعد از کوچه ، تموم شدن !!
به يه جايی رسيدم که دست سياه و ملتهبمو هر چی توی کيف چرخوندم ديگه ذغالی نبود.
همونجا خشکم زد و نشستم ، منتظر .
ساعتها می گذشت ، تنم از تکيه زدن به ديوار درد گرفته بود ،
اما حس می کردم لگد کوب ثانيه ها شدم .
انتظار هميشه سخته ، حس می کردم دردم از همينه .
زمان می گذشت و هيشکی نبود که دنبال خطو بگيره ،
که منو پيدا کنه . به دستام نگاه کردم ،از بس ذغال رو توی دستام
فشار داده بودم ، انگشتام تاول زده بود .
دستمو به ديوار چسبوندم ، شايد خنکی ديوار از سوزش و درد دستم کم کنه .
وقتی که دردم آروم شد از روی ديوار دستمو برداشتم .
جای پنج انگشت ذغاليم روی ديوار مونده بود .
بلند شدم ، دنبال خطو گرفتم، برگشتم خونه ...
هنوزم هم دلم هوای فرار داره ، اما ديگه روی هيچ ديواری خط نمی کشم .
يه روز عصر وقتی از خونه زدم بيرون که يه قدمی بزنم .
خط خطی روی ديوار و ديدم . دنبال خطو گرفتم ، محل به محل .
نگاهمو انداختم به امتداد خط . به جايی رسيدم که ذغالم تموم شده بود .
ديدم يکی کنار ديوار نشسته ، دستشو گذاشته روی ديوار ، روی رد انگشتای من .
ازش پرسيدم مشکلی داره ؟! حالش خوبه ؟!
وقتی برگشت نگاهم کرد ، دردی ديدم که انگار ...
بهم گفت : وقتی اين خطو ديدم ، گفتم دنبالش برم ، ببينم به کجا می رسه .
به دلم افتاده بود وقتی برسم به آخر خط ، اونی که خطو کشيده پيدا می کنم .
انگار به دلم افتاده بود که اون اين خطو کشيده که يکی دنبالش بره ، پيداش کنه.
حالا جز اين رد انگشت هيچی پيدا نکردم ... هيچی ، هيچی ...!!
کنارش نشستم ، دستش هنوز روی ديوار بود .
کف دستمو روی ديوار، روی همون رد ذغال گذاشتم .
درد از چشماش رفت . چشماش برق می زد .
من دليل خط کشيدنمو پيدا کرده بودم . من پيدا شدم .
دليله فرارم ديگه توی خط خطی های روی ديوار گمشده
می خوام بمونم ، می خوام بمونم .
ديگه خط خطی بی خط خطی . . .
کاش حالا که به ته خط رسيدم تو اونجا منتظرم بودی ولی .....
در شبان غم تنهايي خويش،
عابد چشم سخنگوي توام .
من در اين تاريكي،
من در اين تيره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گيسوي توام .
شكن گيسوي تو،
موج درياي خيال .
كاش با زورق انديشه شبي،
از شط گيسوي مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم .
كاش بر اين شط مواج سياه،
همه عمر سفر مي كردم .
*****
...
واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
- چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
مي پرد مرغ نگاهم تا دور،
واي، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
*****
خواب روياي فراموشيهاست !
خواب را دريابم،
كه در آن دولت خواموشيهاست .
من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم،
و ندايي كه به من ميگويد :
« گر چه شب تاريك است
« دل قوي دار،
سحر نزديك است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن مي بيند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبي،
- پر مرغان صداقت آبي ست -
ديده در آينه صبح تو را مي بيند .
از گريبان تو صبح صادق،
مي گشايد پرو بال .
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
- نه؟
از آن پاكتري .
تو بهاري ؟
- نه،
- بهاران از توست .
از تو مي گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايي را .
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو !
*****
...
در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!
كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !
باز كن پنجره را !
تو اگر باز كني پنجره را،
من نشان خواهم داد ،
به تو زيبايي را .
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد .
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد؛
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس .
صحبت از سادگي و كودكي است .
چهره اي نيست عبوس .
كودك خواهر من،
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز،
شوكتي مي بخشد .
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را ميخواند !
- گل قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت ؟! -
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات،
آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز؛
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز .
باز كن پنجره را ! -
- صبح دميد ! .
*****
...
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تواند .
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تواند .
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !
*****
...
و چه روياهايي !
كه تبه گشت و گذشت .
و چه پيوند صميميتها،
كه به آساني يك رشته گسست .
چه اميدي، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد .
دل من مي سوزد،
كه قناريها را پر بستند .
كه پر پاك پرستوها را بشكستند .
و كبوترها را
- آه، كبوترها را ...
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.
*****
در ميان من و تو فاصله هاست .
گاه مي انديشم ،
- مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري !
تو توانايي بخشش داري .
دستاي تو توانايي آن را دارد ؛
- كه مرا،
زندگاني بخشد .
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.
*****
...
من به بي ساماني،
باد را مي مانم .
من به سرگرداني،
ابر را مي مانم.
من به آراستگي خنديدم .
من ژوليده به آراستگي خنديدم .
- سنگ طفلي، اما،
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت .
قصه بي سر و ساماني من،
باد با برگ درختان مي گفت .
باد با من مي گفت :
« چه تهي دستي، مَرد!
ابرباورميكرد.
*****
من در آيينه رخ خود ديدم
وبه تو حق دادم.
آه مي بينم، مي بينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختي
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
*****
...
بي تو در مي يابم،
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را.
كاهش جان من اين شعر من است .
آرزو مي كردم،
كه تو خواننده شعرم باشي .
- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -
نه، دريغا، هرگز،
باورم نيست كه خواننده شعرم باشي .
- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -
*****
...
گاه مي انديشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
كاشكي مي ديدم .
شانه بالا زدنت را،
- بي قيد -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نيست زياد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجيب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
« چه كسي باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
*****
...
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها،
با تو اكنون چه فراموشيهاست .
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد !
من اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوي،
- خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز بر پا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه بر مي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
- آويزد
*****
دشتها نام تو را مي گويند .
كوهها شعر مرا مي خوانند .
كوه بايد شد و ماند،
رود بايد شد و رفت،
دشت بايد شد و خواند .
در من اين جلوه اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه پرهيز - كه چه ؟
در من اين شعله عصيان نياز،
در تو دمسردي پاييز - كه چه ؟
حرف را بايد زد !
درد را بايد گفت !
سخن از مهر من و جور تو نيست .
سخن از
متلاشي شدن دوستي است ،
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
...
*****
سينه ام آينه اي ست،
با غباري از غم .
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار .
...
من چه مي گويم،آه ...
با تو اكنون چه فراموشيها؛
با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست .
تو مپندار كه خاموشي من،
هست برهان فراموشي من .
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
حميد عزيزم سلام
نميدونم از كجا شروع كنم و چي بگم؟
به قول يكي از دوستام دوستي اينترنتي همينه حميد هيچ فهميدي ديشب چقدر ناراحتم كردي؟
بعد از چهار ماه كه برگشتي بايد اينطوري حرف ميزدي؟
مگه من چه بدي بهت كردم؟ فقط ديشب بهت گفتم من تا ساعت 2 مدرسه هستم ساعت3 هم كلاس كنكور دارم تا هشت شب هم نميام.
حميد ديشب بد برداشت كردي وقتي ازم پرسيدي با كي چت ميكني ميتونستم راحت بهت دروغ بگم
ولي راستشو گفتم بعد اون دوستم نبود .
بهم گفتي ديگه آن نميشي ولي ...؟
بهم اول گفتي دو ماهي ميشه رفتي اصفهان ولي باز ديشب از فرانسه حرف زدي.
موقعي بي خبر گذاشتي و رفتي اينقدر از دستت ناراحت نشدم كه ديشب شدم.
ميخواستم اينارو همون ديشب برات بنويسم ولي چشمام كيبورد رو نميديد براي اولين بار بود
كه اينقدر به خاطرت گريه كردم . ولي نميدونم چرا؟
يادم اومد از اون باري كه بهم گفتي بيا تمومش كنيم خواهرت گوشتو گرفت .
چرا هرچي حالشو ميپرسم جواب درستي نميدي؟
ولي ميدونم ديگه تو دلت جا ندارم از اول نداشتم .
ولي تو ديگه اون حميد سابق نيستي اون حميدي كه فقط به قول خودش 20% منو دو ست داشت.
ميگذرم ازتو كه اون غريبه اي اون كه تنهاييمو زير پا گذاشت آيينه قديمي مو شكست و رفت
تا ابد دل منو تنها گذاشت..........................
ديشب گفتي منم مثل تو سعي ميكنم تو رو فراموش كنم. خودت قضاوت كن من تو رو فراموش كردم يا تو؟
از وقتي اين وبلاگو برات درست كردم فقط يه بار برام نظر دادي اصلا نمياي ببينيش.
حالا هم ميخواي بري اصرار نميكنم كه بموني هر طور كه دوست داري.
مامانم هميشه ميگه هر چه از دوست رسد نيكوستشما كه ديگه جاي خودتو داري.
اگه بدي ازمن ديدي ببخش من از چشمام گله دارم ولي از تو نه.
اين وبلاگ به كار خودش ادامه ميده چه باشي چه نباشي.
الهي هيچ كس و هيچ چيز از خواهرت جدات نكنه . الهي هميشه خوش باشي و تنت سالم باشه
قلبت پر از شادي باشه الهي هرچي از خدا ميخواي بهت بده الهي زندگي هميشه بهت بخنده.
حميد هر وقت برگشتي بدون من هستم فقط صدام بزن. * خدانگهدار *
گاه می اندیشم نوشتن بسیار سخت تر و جانکاه تر است از تحمل بار احساسی که در درون دارم. میدانم! می دانم روزی تو این نوشته ها را خواهی خواند و در صورت کلمات تصویری از رنج جانگداز درون مرا خواهی دید؛ رنج ناشی از عشق و نرسیدن ها. نمی خواهم مویه های غریبانه سر دهم و از سر ضعف بنویسم. چون هیچگاه تسلیم شدن و ضعف و زاری را دوست نداشته ام و پیوسته خود را همچون کوهی می دیده ام؛ بلند و مغرور و شکوهمند.
اما عشق تو چیز دیگری است. کوه مغرور عاشق نمی شود و اگر بشود کوهی است که عاشق شده نه زمین پست یا تپه. همه می بینند. پیش چشم همه است و انگشتان زیادی به سویش نشانه می رود. مادران او را به فرزندان خود نشان می دهند و پیران در برابر عظمتش چشمهایشان را گرد می کنند و کوچک تا تیزتر بنگرندش. حال چنین کوهی با همه عظمتش عاشق تو شده است. فریادهایش نه از سر ناله و عجز بلکه از درد و از عمق جان است. می غرد چونان شیر، ناله نمی کند. حتی گریه هایش بسان گریه های کودکان یا بانوان نیست. از عمق جان است. تو که دیده ای، دیگر برای چه وصف کنم آنچه را که با تمام وجود حس کرده ای؟
الهه من! با همه این طمطراق و سربلندی، لطافتی و نیروی شگفت آور و زلالی در تو هست که کوه را متوجه خود کرده ای و او در برابر عشق تو سر فرو آورده و آرزو می کند که تو پای بر دامنش که نه بر دلش نهی. آرزوی دیرینه چشمان او این است که به جمال تو روشن شود و تو روزی بر چشمش و بر چشمه اش بنشینی تا او از زلال تو و تو از زلال او سیراب گردید. آن وقت خواهی دید که کوه، دامن دامن گل نثارت خواهد کرد و چشمه چشمه آب حیات به پایت خواهد ریخت.
دلدار من! آن قدر انرژی عاطفی مثبت و دست نخورده در درونم هست که باور کردنش برایت محال می آید. این انرژی ها را چشمان و نگاه تو می تواند بیرون بکشد و نه هیچکس دیگری. چشم در اطراف ما فراوان است، چشمان ظاهر بین، چشمان زیبا، چشمان بزک کرده، چشمان فریبا اما تنها چشمی که می تواند چشمه عواطف خفته مرا جاری سازد، آن چشمان پاکیزه و نگاه اهورایی توست.
در درون من خسته دل نیروهای سرکش فراوانی است که دست نخورده و بکر مانده و تو تنها کسی هستی که می توانی آنها را آزاد کنی و مرا به طور کامل بالفعل کنی. در این بالفعل شدن من عاشق است که استعداد معشوقی تو نیز به فعلیت کامل می رسد و اینگونه عشق معنا می یابد. نمی دانی چه لذتی دارد وقتی حس کنی و درک کنی که معشوق تو عاشق تو هم هست! هیچ مانعی نمی تواند در برابر این همدوشی عشق ها مقاومت کند. همه هستی به اراده تو می گردد و تو به عنوان انسان درمی یابی اینکه گفته اند عشق فقط از آن انسان است، یعنی چه؟
اما اینها رویاهای من است. احساس می کنم این انتظار من دارد بیش از اندازه و طولانی می شود. می دانم می دانم که این نوشته ها را صدها و دهها بار می خوانی و بعلاوه تمام کامنتهایی هم که برای من می گذارند می خوانی. می دانم این وبلاگ تنها پل ارتباطی من و توست و می دانم که این ارتباط یکسویه است. اما وقتی در دل آتشی چاره ای جز تحمل نداری. . .
آیا تو روزی برمی گردی؟ و اگر برگردی آیا من هنوز آن قدر عاشق هستم که بتوانم به تو نگاه کنم؟ آیا نگاهم در این دوران فراق گردآلود نشده؟ و چهره تو در نظرم تغییر نیافته؟ نمی دانم. باید منتظر بمانم. این روزها گاه احساس می کنم که از تو فاصله گرفته ام و آن وقتی است که از خودم دور می شوم. شده تا حال از خودت دور شوی. با خودت بیگانه شوی. حتما همه می گویند این عشق ظاهری است که به این زودی کم می شود و الا عشق حقیقی همیشه در دل آدم باقی می ماند. آری! درست است. اما می دانی عاشقان دور افتاده از معشوق پس از اینکه مدتی با نوشتن و خیال معشوق را در سر پروراندن خود را مشغول کردند، بتدریج احساس می کنند که انتظارشان ره به جایی نمی برد. بعد سعی می کنند دلشان را با چیزهای دیگر، مثل هنر و . . .، خوش کنند اما بتدریج معشوق در نظرشان محو می شود و این یعنی مرگ. آن روز که من بتوانم تو را فراموش کنم دیگر مرده ام. هر چند جنازه ام راه برود، حرف بزند، بخندد، بازی کند و . . . شعله ها سرکش تر از آنند که بتوانم دقیق به این چیزها بیندیشم.
حميد عزيزم سلام
ميخوام دوباره از نو شروع كنم يه بار ديگه سعي كنم شايد برگردي
نزديك چهار ماه ميشه رفتي بدون هيچ حرفي بدون هيچ نشونه اي
حتي از يه خداحافظي ساده هم دريغ كردي و منو منتظر گذاشتي.
از اول زمزمه رفتن
رو داشتي ولي من احمق تر از اون بودم كه بفهمم
ميدوم ديگه برنميگردي
ولي دوست دارم منتظر باشم راستشو بخواي بيشتر از تو دلم براي خواهرت
تنگ شده سلامشو زياد برسون حداقل ماهي يه بار بيا ببين برات چي گذاشتم
مواظب خودت باش
غريبه
...شعر من کوچه پیچاپیچیست
کوچه باغیست که تنها یک شب
تو از آن کوچه گذشتی مغرور
سالها می گذرد...
سالها در نظر کوچه؛نگاه دیوار
دیده بس رهگذران را خاموش
دیده بس رهگذران را پر شور
لیک ای رهگذر یک شب این کوچه من
جای پای تو در این کوچه به جا مانده هنوز...
حمید میدونی چند وقته ازت خبر ندارم؟
خونتونو که عوض کردین همراه جدیدتم که بهم ندادی، پسورد آی دی منو هم که عوض کردی من چطوری ازت باخبر بشم؟
نکنه همه ی این کارا رو از قصد انجام دادی حمید بسه دیگه برگرد تنها امیدم این وبلاگه که شاید اومدی و اینا رو بخونی حمید منتظرتم دیر نکنی
به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشد نه تشنه عشق.چون تشنه عشق روزي سيراب ميشود
------------------------------------
سعی کن به خاطر کسی که دوستش داری، غرورت رو از دست بدی. ولی مواظب باش که بخاطر غرورت کسی رو که دوستش داری رو از دست ندی.
----------------------------------
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو!
----------------------------------
ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه
--------------------------------
ميگفت آدم بايد توي عاشقي مثل سيگار باشه! با اينكه مي دونه آخرش زير پا لهش ميكنن ولي تا آخرش به پاي آدم مي سوزه!
--------------------------------
اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون . اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.
---------------------------------
بهترين دوست اگه نيستي، لااقل بهترين دشمن باش، غمخوارم اگه نيستي، لااقل بزرگترين غمم باش، هرچه هستي بهترين باش، چون بهترين ها هميشه در خاطر مي مانند، پس در خاطرات بدم بهترين باش!
--------------------------------
حتی عاقلترین مردمان نیز زیر بار سنگین عشق خم می شوند اما به راستی عشق به سبکی و لطافت نسیم خوش است.
---------------------------------
عشق تو را متعادل و متعالی می کند.....وقتی عاشقی، با هستی در یک تبادل و ارتباط عمیق قرار داری ، همه چیز در یک سطح مساوی قرار دارد ، با ارزش مساوی...
--------------------------------
يك بار بهت گفتم دوست دارم، هزار بار گفتم خدايا غلط کردم!!
---------------------------------
يکی ميدونه كه دوستش داری، يکی نميدونه دوستش داری! بيچاره اونی که فکر ميکنه دوستش داری!!
--------------------------------
يک نصيحت: مواظب خودت باش! يک خواهش: اصلاً عوض نشو! يک آرزو: فراموشم نکن! يک دروغ: تورو دوست ندارم!!، يک حقيقت: دلم برات تنگ شده!
-------------------------------
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته
------------------------------
عشق يعنی اميد، يعنی طراوت باران، يعنی سفيدي برف، يعنی ساز زندگی و لبريز از خوشی،و عشق يعنی راز زيستن!
------------------------------
دل به تو دادم تو به من قلوه دادي! نه! به من ساندويچ دلمه دادي!
دل به تو دادم که برام ناز کني نه بري براي من جيگرکي باز کني!!
-------------------------------
چشمم وقتی زيباست که پر از اشک باشه. اشک وقتی زيباست که براي عشق باشه. عشق وقتی زيباست که واسه تو باشه. تو وقتی زيبايي که واسه من باشی!
------------------------------
اون روزا که تنها بودی گم شده ي دريا بودی، قايقت رو شکسته بود، تنت نهيف و خسته بود،
فانوس درياييت شدم، عاشق اهوراييت شدم، گذشتم از هر هوسی تا تو به مقصد برسی
----------------------------
هميشه براي کسی بخند که ميدونی به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسی گريه کن که ميدونی وقتی غصه داری و اشک ميريزی برات اشک ميريزه... براي کسی غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسی باش که دوستت بداره!
--------------------------------
بخند..............آخه اينو فرستاده بودم که يکم بخندی..................و چهره ي قشنگت قشنگتر بشه............................................
------------------------------
فرشته از سنگ ميپرسه چرا از خدا نميخوای که تورو انسان کنه؟؟؟سنگ ميگه هنوز اونقدر سخت نشدم که انسان بشم!!!!!
--------------------------------
عشق: سرطان دوست داشتن است. عشق: عقد دائمي ما با غربت است. عشق :شماره تلفني است كه سالها به دنبال آن مي گرديم. عشق: آمپول ب كمپلكس معرفت است. عشق: اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.
-------------------------------
عشق: عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح را امضا مي كند.
-------------------------------
دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست ، اسراف در محبت است . اگر ميخواهي هميشه آرام باشي ، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه او تو را دوست ندارد ، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
-----------------------------
زندگي قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي
------------------------------
آرزو ميکنم به اندازه ي کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي. به اندازه ي کافي بکوشي تا قوي باشي.به اندازه ي کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه ي کافي اميد تا خوشحال بموني.
-----------------------------
شكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماس
------------------------------
پرسيد کدوم ستاره تو اسمون مال توئه ؟ لبخندي زدم و گفتم اوني که پيدا نيست
باز هم شب شد و این دل به هوای تو پرید لب آن پنجره خیس نشست
برلب پنجره ای که تو در آن بودی
روی یک صندلی چوبی سرد
آن طرف تر آنجا یک عدد صندلی چوبی دیگر بر پا
روی آن پاکت بی تمر و نشانی بر جاست روی آن شاخه گلی
خشک و زرد و بی بو
عاقبت جای مرا روی آن صندلی چوبی سبز گل زردی پر کرد
نامه ای در پاکت
روی پاکت مهری است که حروفش همه از رنج و خدا حافظی ام میگوید
صندلی ها چه تمیز مثل آن روز به یک جا چیده است
جای تو روی همان صندلی ات گل سرخی خوشبوست
پر طراوت پر شور
نیستی تو آن جا
طبق هر شب تنها زیر تنهایی شاتوت نشستی تنها
من پریدم در باغ
روی آن شاخه که چیدی تو از آن یک سبد تنهایی خوردی آنرا آنجا زیر آن چتر درخت
رفتی آرام از آن پله چوبی بالا
نرم نرمک به اتاقت رفتی من به دنبال تو پرواز کنان باز هم بر لب آن پنجره تنها ماندم
تو نشستی آرام روی آن صندلی چوبی سبز
با هزاران زحمت نوک زدم بر شیشه
تو مرا میدیدی و ندیدی که چه اندازه تو را محتاجم
آه و افسوس در آن خلوت نیلوفری چشمانت
جای من باز به یغما رفته است ...............
حاصلی نیست از این نوک زدنم بر شیشه
بر خودم لرزیدم تا که شاید آیی لحظه ای جسم مرا
روی آن صندلی خاک آلود که گلی زرد به رویش زده ای بنشانی
آه و افسوس که باز فکر تو جای دگر با گل خوشبویی
رقص بازی میکرد
قالب تنهایی من...
آدمکی بود...
جای او خالی بود؛
با سر و گوش و چشم و دهان... تن و دست و پا...
و جای مژگانش نیز..
و من آن را ساختم و بعد...
آن شد "او"...
و من "او" را ساختم؛ اما... قسمتی از خود را در آن جا گذاشتم...
دست انداختم که بردارم اما...
اینگونه بود که او شد یادگاری ازمن... یادگاری من!
یادواره من!
باش و بمان چون کوه!
که تو یادگار من بر این زمین خشک باشی...
و او بالید و قد کشید و رسید... اما نرسید!
و او ساخت... اما نسوخت!
و او آمد... اما نماند...
و این چگونه تناقضی است که یادواره من... هیچ نشان و یادی از من ندارد؟!
من ماندم و قالب تنهاییم پر!
اما...
تنهای تنها...